تبليغاتX
ღ ღ ماجراهای بهار خانومی و آقای همسرღ ღ
ღღيا اللّه يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبى على دينكღღ

بعد از چند روز جنگ با جناب ویروس سرماخوردگی خدارو شکر بهتر شدم

امروز نمیدونم چم شده بود موقع اذان دلم گرفت و  کلی اشک ریختم

دلم تنگ شده برا دوران بچه گیم برا همون دختر کوچولوی پاک و معصوم

خدا چرا بزرگ شدم میخوام برگردم به دوران بچه گیم به دوران سادگیم به دوران آزادیم

وای خوشبحال بچه ها چقدر پاک و معصومن 

شاید تا زمانی که کوچیک بودم تمام دردو غمم یک عروسک بود که میخواستمش یک لباس بود که

پاره شد یک شکلات بود که ازدستم افتاد یک اخم مامان بود یک قهر تو خاله بازیام

وبرای همینها کلی اشک میریختم و بعد با یک بوس یا یک شکلات همه چی یادم میرفت

دلم میخواست بزرگ بشم خانوم بشم فکر میکردم اینطوری همه غمهام تموم میشه

اما ای کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم همون خانوم کوچولو بودم که تمام درداش با یک شکلات به

فراموشی سپرده میشد و بعد هم صدای خنده هاش کل فضا رو پر میکرد

کوچولویی که فکر میکرد چقدر دنیا قشنگه چقدر بزرگه چقدر آدماش خوبن و مهربونن

کوچولویی که موهاشو خرگوشی می بست و یک چادر سفید سرش میکرد و مثلا محکم

میگرفتش که موهاش معلوم نشه و میرفت کلاس قران و شعر

اما الان که بزرگ شدم میفهمم دنیا چقدر کوچیک و کثیفه و کمتر میشه توش مهر و محبت رو حس کرد

وقتی کوچیک بودم میگفتم میخوام بزرگ بشم اما الان میگم کاش همونطور بچه میموندم

امشب از خدا خواستم زودتر امام زمان ظهور کنه دلم خیلی میخواد برم جمکران دلم براش پر میزنه

به قول مرحوم آغاسی:

خبر آمد خبری در راه است        سر خوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید

ای خدا کمکمون کن هم منو و هم همسر عزیزم رو تا همیشه در راه تو قدم برداریم و هیچ وقت

 تنهامون نزار بدون تو هیچ و نابودم خدا جون آقای همسرم رو به تو سپردم

 قسمت میدم همیشه نگهدارو مواظبش باش 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:19  توسط ღ خانومیღ  | 

وای چقدر حالم بده یک چند روزی سرما خوردم

همش هم تقصیر این آقای همسر اون سرما خورد منم سرما خوردم

دکتر هم نرفتم آخه میترسم آمپول بده درست برعکس آقای همسر من از یکیشم فراریم

وقتی هم واقعا مجبور باشم مثل ابر بهاری همینطور اشکهام میریزه

امروز هم که نرفتم سر کار فقط خوابیدم و هی دارو خوردم (اگه همسری بفهمه !!!)

انقده هم با نمک شدم هرکی منو میبینه کلی خندش میگیره بس که تو این هوای گرم بهاری

لباس پوشیدم حتی تو خونه کاپشنم میپوشم خیلی سرمایی شدم

خدا نکنه مریض بشم گرچه همیشه هستم از بس به قول همسری بدنم ضعیف و حساس

بزارین یک خاطره بگم: منو اینجوری نگاه نکنین هاخیلی شیطونم یادم میاد یک بار که سرما خورده

بودم حدود7 سال پیش میرفتم مدرسه امتحان داشتم و هیچی نخونده بودم

توی کیفم ۲ دونه کپسول (آموکسی سیلین) بود که باید میخوردمش اما شیطونیم گل کرد و

واسه رهایی از امتحان چند دقیقه قبل کپسولهارو رو انداختم داخل بخاری جاتون خالی تا اومد

معلم برگه هارو بده یک صدایی داد که کل مدرسه ریختن بیرون همه فکر کرده بودن چیزی

 منفجر شده  بعد از اون بدتر بویی پیچید تو کلاس که هرچی بگم کم گفتم  

از اون صدا خودمم ترسیده بودم از بوی وحشتناکشم حال خودم و چند تا دیگه از بچه ها

 بهم خورد خلاصه دیگه اون روز همه رفتن تو خماری که چی شده و نشده تا اون ساعت

 تمام شد و امتحان هم لغو شد و من هم پیروز مندانه داشتم تو دلم میخندیدم و

در ظاهر به معلمم میگفتم چه بد امتحان نمیگیرین انقده خونده بودم

راستی چند روز پیش رفتم مشهد زیارت امام رضا واقعا برام لازم بود 2 سالی بود نرفته بودم

خیلی دلم تنگ شده بود خوشبحال خراسانی ها که حرم امام رضا(ع) رو دارن

انقدر براش درد دل کردم و اشک ریختم وای که چقدر حرم آرامش بخشه

کاش میشد بیشتر میموندم خیلی قولها بهش دادم خیلی درخواستها ازش کردم

احساس سبکی میکنم انگاری دلمم کمی آروم گرفته (قوربونت برم امام رضا)

درسته گاهی اوقات ناامید میشم اماکاش اون موقع هم  این جمله یادم نره که

(بزرگترین دارایی من خداست و این یعنی تمام امید و زندگی و شادابی)

خدای من ممنونم که قسمتم کردی برم خراسان حرم امام رضا میدونم بنده بدیم و تو بیشتر

از حقم همیشه به من خوبی میکنی هیچ وقت تنهام نزار چون تمام امیدمی

الانم  خیلی خسته ام و سرما هم که خوردم فکر کنم برم بخوابم بهتره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:20  توسط ღ خانومیღ  | 

آقای همسر هی داره نصیحتم میکنه که خودم رو اذیت نکنم

اون هم حرفهای مامانم رو میزنه میگه باید صبر کنم و امیدم به خدا باشه

میگه با غصه خوردن فقط خودم رو از بین میبرم

میدونم حرفش درسته خیلی هم سعی کردم آروم بشم اما فقط 1 لحظه دوم میارم

خودمم دوست دارم بخندم و شادی کنم اما انقدر عذاب کشیدم که انگاری ریشه

 درخت شادی تو وجودم خشک شده خلاصه چند روزه دارم سعی خودم رو میکنم

تازگی ها هم که نمیدونم چم شده همش به چیزهای الکی گیر میدم و حساس شدم

مخصوصا به آقای همسر که دیگه خودمم قبول دارم خیلی اذیتش میکنم

هر شب یک جور ناراحتش میکنم همش منتظرم زنگ بزنه تا صدای نازنینش رو بشنوم اما تا زنگ

میزنه یک آدم دیگه میشم و واقعا اذیتش میکنم بعد که قطع میکنه  کلی پشیمون

میشم و خودم رو سرزنش میکنم و حتی خودمم از خودم بدم میاد

دست خودم نیست بخدا الان 4 شب که میدونم همسرم از من ناراحته اما چیزی نمیگه

دلم نمیخواد اینطوری باشه از خودم متنفر شدم یکی کمکم کنه

انگاری دوتا شدم یک مهربون و یک بداخلاق میترسم آقای همسر از دست کارام خسته بشه

هنوز یکم اخلاق های بچه گانه دارم اما خدا رو شکر میکنم که همسر فهمیده ای دارم

الان هم که دلم میخواد خودم رو خفه کنم آخه همین چند دقیقه پیش داشتم با

آقای همسر صحبت میکردم اون داشت می گفت دوست دارم و..... منم یکدفعه گفتم باشه

 و بدون خدافظی گوشی رو قطع کردم هرچی زنگ زد جواب ندادم

حتما شما دارین فکر میکنین چه دل سنگی دارم اما اشتباه باورکنین دست خودم نیست

نمیدونم شاید هم بخاطر این چند وقت که مشکل داشتم  ممکنه اگه زمان بگذره خوب بشم

(آقای همسر عزیزم من رو ببخش خودت خوب میدونی که تو دلم چه خبره و هیچ قصدی ندارم

میدونم انقدر مهربون و بزرگواری که می بخشیم و به دل نمیگیری فقط از تو میخوام تنهام نزاری

مثل همیشه که کنارم بودی. تا با کمکت بتونم برگردم به زندگی شاد و قشنگ قبلیمون)

خدایا کمکم کن تا باز سرزندگی و آرامشم رو پیدا کنم .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:25  توسط ღ خانومیღ  | 

چند روز پیش تمام جریان رو برای آقای همسرم تعریف کردم

یعنی خودش از رفتارم فهمید اول باورش نمیشد همش میگفت نه تو میای بابات قول

داده مگه میشه نا امید نشو و منم فقط اشک میریختم

اونم گریه میکرد اما منو رو هم دلداری میداد خیلی سعی میکرد آرومم کنه

همه چیز تو خونه بهم ریخته 2 روز جز آب هیچی نخوردم

اما احساس گرسنگی هم نمیکنم هرکی نگاه قیافم کنه فکر میکنه معتادم

تو این مدت خیلی ها اومدن تو وبلاگم برام نظر هاشون رو نوشتن یکی میگفت:

 برای رسیدن به همسرت تلاش کن و رو حرفت وایستا یکی میگفت:

به حرف پدرت گوش کن یکی دلداریم داد و یکی ....

بیشتر پرسیده بودن چرا بابام مخالفه و تنها جواب من اینه که بابام میگه:

پشیمون شدم و چون من دیگه نمیخوام تو هم باید بگی نه و جدا بشی

میگه من تورو بزرگ کردم حالا جواب خوبیهام رو باید اینطوری بدی و بگی نه

منم گفتم بابا خوبی هاتون سر جاش جواب همشون رو میدم این که نشد دلیل

خیلی سعی کردم باهاش حرف بزنم و به هر دری زدم اما هیچ فایده ای نداشت

پدر و مادر آقای همسرمم خیلی سعی کردن اما وقتی بابام بگه نه یعنی نه

خلاصه اینکه الان دیگه هیچی ازم نمونده با مشورتی که با مامان خودم و مادر و پدر شوهرم

 داشتم اول قرار شد بابای آقای همسر بره بازحضوری پیش بابام

اما بعد دیدیم بهتره یه مدت بزاریم همه چی آروم بشه من هم در آخر گفتم  یه مدت

صبر میکنم تا هم یک سری کارهای همسرم تمام بشه و......

آقای همسر عزیزم که اول قبول نمیکرد میخواست همه چی رو دیگه

تا تابستون تمام کنه اما من نزاشتم   

نمیدونم شاید هم اشتباه کردم اما این رو هم یقین دارم که باز هم بابام راضی نمیشد

دیروز که زنگ زدم به مامان آقای همسرم خیلی دلداریم داد و نصیحتم کرد که

از خدا کمک بخوام گفت نماز بخونم و صلوات بفرستم  و نا امید نشم

آقای همسر هم که این روزها خیلی عوض شده یه فرشته بود اما الان فرشته تر شده

خدا رو هزاران بار به خاطر داشتنش شکر میکنم  

خدایا کمکم کن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 23:51  توسط ღ خانومیღ  | 

 

JavaScript Codes