تبليغاتX
ღ ღ ماجراهای بهار خانومی و آقای همسرღ ღ
ღღيا اللّه يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبى على دينكღღ

  

   برای آرزوهایی  که  میمیرن

سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد

 

خدا بزرگترین دارایی و امید من

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:59  توسط ღ خانومیღ  | 

 

يادت باشه ...

يادت باشه ...گاهی وقت ها مثلاً آخر شب ها که می خوای بخوابی دل تنهایی  هست

که يه کم اون ورتر می تپه برای تو ...

 يادت باشه فقط تو بودی که تونستی وارد قلبم بشی بدون اينکه قفلشو بشکنی ...

يادت باشه من شب ها حتی توی روياهام با تو حرف می زنم

 تويی که يادت و خيالت هم آرامش بخشه

هيچ ميدونی موقعی که ازم دور می شی چقدر غصه دار ميشم اون وقته که چشمم دنبال چشای

 قشنگت   می گرده ؛ که با هر نگاهی کلی انرژی ازشون دريافت می کنم ... دستام دنبال دست

 های مهربونت می گرده تا بدونه هستی...

خودت می دونی که اين واژه ها نمی تونن اون چيزی رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن...

پلک های مرطوب مرا باور کن اين باران نيست که می بارد

صدای خسته ی من است که از چشمانم بيرون می ريزند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:58  توسط ღ خانومیღ  | 

 

 هيچ نمی خواهم...  

 

تنها صدايت را می خواهم تا موسيقی سکوت لحظه هایم  باشد ...

 

نگاهت را می خواهم تا روشنی چشمهای خسته ام باشد ...

 

وجودت را می خواهم تا گرمای قنديل آغوشم باشد ...

 

خيالت را می خواهم تا خاطره لحظه های فراموشم باشد ...

 

دستها يت را می خواهم تا نوازشگر بی کسی اشکهايم باشد ....

 

و تنها خنده هايت را می خواهم تا مرحم کهنه زخمهای زندگی ام باشد ..

 

   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:50  توسط ღ خانومیღ  | 

 

..................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:49  توسط ღ خانومیღ  | 

 

نه مي توانم خود را از تو پس بگيرم ،

نه تو را پس بدهم

تو مرا گرفته اي يا من تورا،

نمي دانم

 

 

گاهي يك كلمه است ،‌

گاهي يك لحظه ،‌

كه ميتواند زندگيت را زير و رو كند .

كلمه را نگويي و لحظه را از دست بدهي ‌،عمري حسرت به جا مي ماند .

كدام يك از ما تجربه اش را نكرده ايم و تجربه اش را نداشته ايم ؟

كلمه اي كه بايد مي گفتيم و نگفتيم . عكس العملي كه بايد نشان ميداديم و نداديم.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:30  توسط ღ خانومیღ  | 

 

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:20  توسط ღ خانومیღ  | 

 

 

اينجا من هستم؛ سکوتي محض

سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمره‌گي

خالي‌تر از هميشه؛
با کلافي درهم و پيچ در پيچ
معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام

اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي

من هستم و سازي مبهم

اينجا من
مانده‌آم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور

من هستم و يکرنگي شکسته‌ام

اينجا در شهري دور من مانده‌ام به انتظار هر
لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ

که سينه‌ام را هر آن مي‌درد

اينجا من مانده‌ام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است

من هستم سيمايي
شکسته‌تر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:17  توسط ღ خانومیღ  | 

 

  

 

امروز به قصه دل من گوش مي کني * و فردا مرا چو قصه فراموش مي کني

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:15  توسط ღ خانومیღ  | 

 

JavaScript Codes