تبليغاتX
ღ ღ ماجراهای بهار خانومی و آقای همسرღ ღ
ღღيا اللّه يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبى على دينكღღ

وااااااااااااااااااااای چه قدر این خیابون ها شبهای عید شلوغه

الان پاهام داره از درد میشکنه از بس از این مغازه به اون مغازه رفتم

حالا اگه درست حسابی هم خرید کنم که خوبه واسه هر چیز 2 هفته تو بازار میگردم

آخرشم از رو خستگی یه چیزی میخرم و هی غر میزنم که اینو نمیخوام و.....

چیکار کنم خودمم از این اخلاقم زیاد خوشم نمیاد (طفلک آقا ی همسر)

بگذریم  انقده ه ه خسته ام  ظهر که از سر کار اومدم  یکم کار کردم

بعد رفتم بازار وقتی برگشتم خونه کارهای باقی مونده رو انجام دادم مگه تمام میشد

تازشم  یه شاه کار هم انجام دادم  

 آقای همسر جونم خیلی دوست داره من آشپزی و شیرینی پزی کنم

واسه همینم یک مدته تصمیم جدی واسه این کار گرفتم

امروز اومدم شیرینی درست کنم  جاتون خالی انقده خوشکل شده بود

اما وقتی می خواستی بخوری انگاری فقط یه گوله خمیر تو دهنته

منم نا امیدو دلشکسته رفتم زنگ زدم به آقای همسر و براش تعریف کردم

بعد دیدم مثل یک سر آشپز داره همه چیز رو برام کامل توضیح میده از تعجب

داشت چشام میزد بیرون یعنی من با یک نابغه سر رو کار داشتم و نمیدونستم

بعد هم قربونش برم کلیییی ناز و آرومم کرد که عیب نداره و ازاین حرفها

یکم از آقای همسر براتون بگم که این روزها طفلکی کلی کار داره

منظورم خونه تکونیه آخی انقده کار میکنه از صبح که پا میشه تااا شب

از منم حتی بیشتر کار میکنه و بلده  (خوش به حال من مگه نه؟؟؟)

البته هنوز که برا من کار نکرده فعلا کمک مامان جون(مادر شوهرم) میکنه

تا انشاا للّه  زمانی که بریم خونه خودمون و اون موقع کنار هم و با هم

کار هارو انجام بدیم وااااااای چه آرامش بخشه  فکرش رو بکنین من سر جام نشسته

باشم و دستور بدم و تمام کار هارو آقای همسر انجام بده

(شوخی کردم ها من و همسرم از این حرفها نداریم تو همه چیز باهم یکی هستیم)

راستی قرار عید بریم خونه آقای همسر واسه زدن حرفها و ....

تورو خدا دعا کنید مشکلی پیش نیاد و همه چیز خوب پیش بره

آخه من و آقای همسر هنوز نامزدیم و نشون هم

بابام یکم سخت گیره نمیدونم چی میشه اصلا میریم یا... فقط دعا کنید

ای خدااااااااا کمکمون کن  یعنی میشه من بعد عید بیام و خبر خوشی بدم

دوستهای گلم من یک چند روزی نیستم  یه مسافرت کوچولو دارم

واسه همینم از قبل عید رو بهتون تبریک میگم سال خوبی داشته باشین

دعا یادتون نره ها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:30  توسط ღ خانومیღ  | 

بعد از یک ماجرای طولانی امشب تصمیم گرفتم آپ کنم

همون اول بگم که من تونستم آقای همسر رو راضی کنم

به قول لیمو جونم حق همیشه با خانومهاست و ما باید برنده شویم

( قابل توجه آقایون محترم)

امروز بلاخره آقای همسر جان رضایت رسمی خود را اعلام کردند

و بعد گرفتن  94586 تا قول از من طفلک مظلوم گذاشت برم سر کار  

راستش آقای همسر خودش رو کشت و تیکه پاره کرد که من نرم اما چه فایده

آخی وقتی یادم میاد دلم براش غش میره  

نمیدونین که طفلکی چه زوری زد که من نرم چند بار هم میخواست گریش بگیره

اینو بگم که آقا ی همسر از هر دری وارد میشد بازم میرسید به یک در بسته

یه روز با زبون خوش یه روز با عصبانیت

یه روز بهم می گفت برم یه برگه بردارم یک طرفش  فایده های سر کار رفتنم رو

بنویسم یک طرف هم زیان هاش رو و بعد مقایسه کنم

یه روز هم الکی بهم گفت اگه بخوام برم سر کار دیگه دوستم نداره منم گفتم خوب نداشته باش

میدونم کار اشتباهای کردم و الان هم خیلی پشیمونم

الان هم چند شب که تا ساعتهای 3 صبح بیداره وقتی هم میگم چی شده هیچی نمیگه

گاهی وقتها هم میگه سرم درد میکنه یا دلم گرفته بعد هم میگه :

بهارم  تمام خواسته مرد اینه که زنش حرفش رو گوش بده

وقتی تو که خانوممی حرفم  رو گوش نمیدی دیگه هیچی از من نمیمونه

این روزها هم که سر کارم هی زنگ میزنه و sms میده تا از حالم با خبر بشه

آقای همسر همیشه میگه من خیلی ساده ام میگه تو دنیا پر گرگه

میدونم الان هرکی این پست رو میخونه فکر میکنه من دخمل بدی هستم

اما نه بابا خوب منم حق دارم آخه واقعا از لحاظ فکری احتیاج به سرگرمی داشتم

تا بتونم یه طوری از دست فکرهایی که داشت داغونم میکرد راحت بشم

خلاصه الان چند روزه که میرم سر کار دلمم خیلی گرفته

چون احساس میکنم آقای همسر ازدستم ناراحته

 آخه چرا مردها اینقدر رو خانوماشون حساس هستن

چه عیبی داره ما هم بریم سر کار و کار کنیم هاااااااااااااااااا

خلاصه نمیدونم الان که فعلا آقای همسر عزیزم راضی شده

هر دفعه هم که زنگ میزنه هی از اول تمام نصیحتاش رو تکرار میکنه

منم هی بهش میگم عزیزم خیالت راحت اما مگه دل مهربونش آروم میگیره

گاهی وقتها فکر میکنم اگه به حرف آقای همسر گوش میدادم بهتر بود

چون اگه خدای نکرده یه اتفاقی برام بیفته دیگه با چه رویی پیشش برگردم

حالا هم که به کل گیج شدم نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت

به نظر شما من دخمل خانومی بدی هستم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:50  توسط ღ خانومیღ  | 

آخ جاتون خالی چند روزه من و آقای همسر با هم دعوا داریم 

البته گفته باشم هاااااااااا تخصیر من نیست

راستش چند وقته دارم میرم سر کار (هی زور نزن نمیتونم بگم چه کاری)

قضیه از اونجا شروع شد که من قبلا همیشه چون تو خونه تنها بودم و حوصله ام

 سر میرفت فکر های جور واجور میزد به سرم حالا اگه فکر کردنمم درست بود که

عیب نداشت اما فقط بلد بودم به غم و غصه فکر کنم دست خودمم نبود مثلا به اینکه

چرا آقای همسر ازمن دوره ........چرا این رو گفت ........چرا اون رو نگفت........

به گذشته به اتفاقای خیلی بدش.............و و و.....  

بعد هم  می شستم تاااااااا دلتون بخواد گریه میکردم و از اون ور آقای همسر رو

اذیت میکردم تا اینکه یک روز خیلی اتفاقی تصمیم گرفتن برم سر کار

و این شد که بدون اطلاع به آقای همسر  مشغول به کار شدم

اوایل حتی به مامانمم گفته بودم اگه آقای همسر زنگ زد خونه من نبودم

بگو رفته خونه خاله پیش خودم میخواستم سوپرایزش کنم فکر میکردم خوشحال میشه

اما ای دل غافل.......... که تا بهش گفتم طفلکی درجا خشکش زد

و کلی هم باهام بحث کرد و از این حرفها که نمیخوام  بری سرکار

بعد هم من کلی گریه کردم (غش و ضعف ) و ازش خواستم اجازه بده برم

و آقای همسر عزیزمم دستور فرمودند که یه مدت زمان میتونم برم اما بعد اون

دیگه نه و حا لا اون زمان تموم شده و من با ید به قولم وفا کنم اما نمیخواااااااام

آقای همسر میگه نمیخواد من اذیت بشم و برم سر کار و خسته بشم

چون کارمم با کامپیوتر میگه ممکنه چشام ضعیف بشه و یا کمرم درد بگیره

و از همه مهمتر میترسه خدای نکرده برام اتفاقی بیفته........

بخدا من ظالم نیستم  آخه بابا منم واسه خودم دلایلی دارم

راستش کارم زیاد راحت نیست اما  چون وقتی سر کارم سرگرمم و این بهترین چیز

برای اینه که من گذشت زمان و نبود آقای همسرم رو کمتر احساس کنم

کلی هم روحیم عوض شده و سر حال شدم

تازه دیگه هم مثل قبل همش نمی شینم فکر کنم و بعد هم گریه و .....

من خیلی ناراااااااا حتم  آخه آقای همسر فکر میکنه من دخمل بدی شدم

فکر میکنه دیگه به حرفاش اهمیت نمیدم  و حرفش برام مهم نیست

به قول خودش تو این چند ماهی که من میرم سر کار کلی شکسته شده

میدونم نگران منه درکش میکنم  خیلی گیج شدم اما گناه من چیه

الان هم مثلا و 100 البته ظاهرا با من قهرکرده ....خیلی هم سنگین باهام رفتار میکنه

دیگه نازمم خریدار نیست شده عین یک آقای بد اخلاق  

وای راستی انگشتهام داره دیگه بی حس میشه بس که از صبح با آقای همسر sms

بازی کردم فکر میکنم همین امروز یکی 300 یا 400 تایی sms داده باشم

الانم که پای کامپیوتر و اینتر نت و تایپم

بابا یکی زنگ بزنه اورژااااااااااااااااااانس بیاد منو ببره ه ه ه

حالا اون رو ولش کنید فوقش شهید میشم دیگه..به نظرتون این ماجرا به کجا می کشه؟

من میرم سر کار یا نه؟ از اون مهمتر چطوری آقای همسرعزیزم رو راضی کنم

و بهش بفهمونم هنوز و تا همیشه حرفش برام مهمترینه تو زندگی؟

شیطونه میگه برم خودم رو اینجوری کنم

هی به قول آقای همسر شیطونه غلط میکنه.................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 1:45  توسط ღ خانومیღ  | 

 

JavaScript Codes