|
|
|
|
|
چند روز پیش تمام جریان رو برای آقای همسرم تعریف کردم یعنی خودش از رفتارم فهمید اول باورش نمیشد همش میگفت نه تو میای بابات قول داده مگه میشه نا امید نشو و منم فقط اشک میریختم اونم گریه میکرد اما منو رو هم دلداری میداد خیلی سعی میکرد آرومم کنه همه چیز تو خونه بهم ریخته 2 روز جز آب هیچی نخوردم اما احساس گرسنگی هم نمیکنم هرکی نگاه قیافم کنه فکر میکنه معتادم تو این مدت خیلی ها اومدن تو وبلاگم برام نظر هاشون رو نوشتن یکی میگفت: برای رسیدن به همسرت تلاش کن و رو حرفت وایستا یکی میگفت: به حرف پدرت گوش کن یکی دلداریم داد و یکی .... بیشتر پرسیده بودن چرا بابام مخالفه و تنها جواب من اینه که بابام میگه: پشیمون شدم و چون من دیگه نمیخوام تو هم باید بگی نه و جدا بشی میگه من تورو بزرگ کردم حالا جواب خوبیهام رو باید اینطوری بدی و بگی نه منم گفتم بابا خوبی هاتون سر جاش جواب همشون رو میدم این که نشد دلیل خیلی سعی کردم باهاش حرف بزنم و به هر دری زدم اما هیچ فایده ای نداشت پدر و مادر آقای همسرمم خیلی سعی کردن اما وقتی بابام بگه نه یعنی نه خلاصه اینکه الان دیگه هیچی ازم نمونده با مشورتی که با مامان خودم و مادر و پدر شوهرم داشتم اول قرار شد بابای آقای همسر بره بازحضوری پیش بابام اما بعد دیدیم بهتره یه مدت بزاریم همه چی آروم بشه من هم در آخر گفتم یه مدت صبر میکنم تا هم یک سری کارهای همسرم تمام بشه و...... آقای همسر عزیزم که اول قبول نمیکرد میخواست همه چی رو دیگه تا تابستون تمام کنه اما من نزاشتم نمیدونم شاید هم اشتباه کردم اما این رو هم یقین دارم که باز هم بابام راضی نمیشد دیروز که زنگ زدم به مامان آقای همسرم خیلی دلداریم داد و نصیحتم کرد که از خدا کمک بخوام گفت نماز بخونم و صلوات بفرستم و نا امید نشم آقای همسر هم که این روزها خیلی عوض شده یه فرشته بود اما الان فرشته تر شده خدا رو هزاران بار به خاطر داشتنش شکر میکنم خدایا کمکم کن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 23:51 توسط ღ خانومیღ
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام اول از همه عید رو به همه شما دوستهای گلم تبریک میگم ببخشید اگه یک چند روزی نتونستم بیام و بهتون سر بزنم اومدم خبرم رو بدم قبل عید گفتم و از خدا خواستم که بعد عید بیام و خبر عروسیمو بدم اما انگاری خدا صدام رو نشنید انگاری اشکام رو ندید حالم خیلی بده خیییییییلی از همه چیز خسته شدم خداااااااااااااا بابام نتنها قبول نکرد بریم خونه آقای همسر بلکه میگه باید ازش جدا بشم عید امسال من برار بود با زمستان زندگیم دیگه نفس کشیدنمم به زور شده دارم تو تنهایی و بیکسی خودم میمیرم دستام داره میلرزه چشام تار میبینه چرا آخه خدا مگه چه گناهی کردم بابام مجبورم کرده نامزدیمون رو بهم بزنیم اونم بعد این همه مدت وقتی گفتم من آقای همسر رو دوست دارم خیلی عصبانی شد چرا حالا بعد چند ماه نامزدی این کارو با من میکنن مگه من چقدر طاقت دارم چرا هیشکی نمیفهمه من و آقای همسر تو این مدت نامزدیمون چقدر بهم عادت کردیم و همدیگرو دوست داریم هیچ وقت نمی بخشمشون تمام اونهایی که عذابم دادن اونهایی که به این روز انداختنم طفلک آقای همسر تو رویاهامون چه زندگی برا خودمون ساخته بودیم فکر میکردیم عید 87 دیگه میریم باهم زیر سقف خونه کوچولو مون و همه چیز تمام میشه اما.... تازه مدل لباس عروسمم انتخاب کرده بودم همش با هم از عروسیمون میگفتیم از اینکه دیگه عید امسال دستهام تو دستهاش و چشام تو چشماش اما حالا تمام این خواسته های قشنگ و الهی شده یه آرزو یه التماس یه رویا هنوز به آقای همسر چیزی نگفتم که اصلا نمیایم خونتون اون هم هرشب که زنگ میزنه میگه عزیزم کی میای که ببینمت عید تموم شد ها دلم برا ت تنگ شده به خاطر یکسری مشکلات ما 7 ماه که همدیگرو ندیدیم دلم براش تنگ شده میدونین 7 مااااااااه آدم تو انتظار دیدن عزیزش بمونه و شب و روز انتظار بکشه و بعد یکدفعه بگن حق نداری باز هم ببینیش و باید فراموشش کنی چی میشششه این روزها به یه گوشه زل میزنم و به حال زندگی در حال نابود شدنم و خودم اشک میریزم گاهی وقتها هم میرم تو رویا و خودم رو تو لباس سفید عروسیم میبینم بعد هم مثل دیونه ها برای خودم جشن و عروسی میگیرم و بلند بلند میخندم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:35 توسط ღ خانومیღ
|
|
||