|
|
|
|
|
آخ جاتون خالی چند روزه من و آقای همسر با هم دعوا داریم ![]() البته گفته باشم هاااااااااا تخصیر من نیست راستش چند وقته دارم میرم سر کار (هی زور نزن نمیتونم بگم چه کاری) قضیه از اونجا شروع شد که من قبلا همیشه چون تو خونه تنها بودم و حوصله ام سر میرفت فکر های جور واجور میزد به سرم حالا اگه فکر کردنمم درست بود که عیب نداشت اما فقط بلد بودم به غم و غصه فکر کنم دست خودمم نبود مثلا به اینکه چرا آقای همسر ازمن دوره ........چرا این رو گفت ........چرا اون رو نگفت........ به گذشته به اتفاقای خیلی بدش.............و و و..... بعد هم می شستم تاااااااا دلتون بخواد گریه میکردم و از اون ور آقای همسر رو اذیت میکردم تا اینکه یک روز خیلی اتفاقی تصمیم گرفتن برم سر کار و این شد که بدون اطلاع به آقای همسر مشغول به کار شدم اوایل حتی به مامانمم گفته بودم اگه آقای همسر زنگ زد خونه من نبودم بگو رفته خونه خاله پیش خودم میخواستم سوپرایزش کنم فکر میکردم خوشحال میشه اما ای دل غافل.......... که تا بهش گفتم طفلکی درجا خشکش زد و کلی هم باهام بحث کرد و از این حرفها که نمیخوام بری سرکار بعد هم من کلی گریه کردم (غش و ضعف ) و ازش خواستم اجازه بده برم و آقای همسر عزیزمم دستور فرمودند که یه مدت زمان میتونم برم اما بعد اون دیگه نه و حا لا اون زمان تموم شده و من با ید به قولم وفا کنم اما نمیخواااااااام آقای همسر میگه نمیخواد من اذیت بشم و برم سر کار و خسته بشم چون کارمم با کامپیوتر میگه ممکنه چشام ضعیف بشه و یا کمرم درد بگیره و از همه مهمتر میترسه خدای نکرده برام اتفاقی بیفته........ بخدا من ظالم نیستم آخه بابا منم واسه خودم دلایلی دارم راستش کارم زیاد راحت نیست اما چون وقتی سر کارم سرگرمم و این بهترین چیز برای اینه که من گذشت زمان و نبود آقای همسرم رو کمتر احساس کنم کلی هم روحیم عوض شده و سر حال شدم تازه دیگه هم مثل قبل همش نمی شینم فکر کنم و بعد هم گریه و ..... من خیلی ناراااااااا حتم آخه آقای همسر فکر میکنه من دخمل بدی شدم فکر میکنه دیگه به حرفاش اهمیت نمیدم و حرفش برام مهم نیست به قول خودش تو این چند ماهی که من میرم سر کار کلی شکسته شده میدونم نگران منه درکش میکنم خیلی گیج شدم اما گناه من چیه الان هم مثلا و 100 البته ظاهرا با من قهرکرده ....خیلی هم سنگین باهام رفتار میکنه دیگه نازمم خریدار نیست شده عین یک آقای بد اخلاق وای راستی انگشتهام داره دیگه بی حس میشه بس که از صبح با آقای همسر sms بازی کردم فکر میکنم همین امروز یکی 300 یا 400 تایی sms داده باشم الانم که پای کامپیوتر و اینتر نت و تایپم بابا یکی زنگ بزنه اورژااااااااااااااااااانس بیاد منو ببره ه ه ه حالا اون رو ولش کنید فوقش شهید میشم دیگه..به نظرتون این ماجرا به کجا می کشه؟ من میرم سر کار یا نه؟ از اون مهمتر چطوری آقای همسرعزیزم رو راضی کنم و بهش بفهمونم هنوز و تا همیشه حرفش برام مهمترینه تو زندگی؟ شیطونه میگه برم خودم رو اینجوری کنم هی به قول آقای همسر شیطونه غلط میکنه.................
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 1:45 توسط ღ خانومیღ
|
|
||