تبليغاتX
ღ ღ ماجراهای بهار خانومی و آقای همسرღ ღ - ღآرزوی برگشت به آرامش........ ღ
ღღيا اللّه يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبى على دينكღღ

آقای همسر هی داره نصیحتم میکنه که خودم رو اذیت نکنم

اون هم حرفهای مامانم رو میزنه میگه باید صبر کنم و امیدم به خدا باشه

میگه با غصه خوردن فقط خودم رو از بین میبرم

میدونم حرفش درسته خیلی هم سعی کردم آروم بشم اما فقط 1 لحظه دوم میارم

خودمم دوست دارم بخندم و شادی کنم اما انقدر عذاب کشیدم که انگاری ریشه

 درخت شادی تو وجودم خشک شده خلاصه چند روزه دارم سعی خودم رو میکنم

تازگی ها هم که نمیدونم چم شده همش به چیزهای الکی گیر میدم و حساس شدم

مخصوصا به آقای همسر که دیگه خودمم قبول دارم خیلی اذیتش میکنم

هر شب یک جور ناراحتش میکنم همش منتظرم زنگ بزنه تا صدای نازنینش رو بشنوم اما تا زنگ

میزنه یک آدم دیگه میشم و واقعا اذیتش میکنم بعد که قطع میکنه  کلی پشیمون

میشم و خودم رو سرزنش میکنم و حتی خودمم از خودم بدم میاد

دست خودم نیست بخدا الان 4 شب که میدونم همسرم از من ناراحته اما چیزی نمیگه

دلم نمیخواد اینطوری باشه از خودم متنفر شدم یکی کمکم کنه

انگاری دوتا شدم یک مهربون و یک بداخلاق میترسم آقای همسر از دست کارام خسته بشه

هنوز یکم اخلاق های بچه گانه دارم اما خدا رو شکر میکنم که همسر فهمیده ای دارم

الان هم که دلم میخواد خودم رو خفه کنم آخه همین چند دقیقه پیش داشتم با

آقای همسر صحبت میکردم اون داشت می گفت دوست دارم و..... منم یکدفعه گفتم باشه

 و بدون خدافظی گوشی رو قطع کردم هرچی زنگ زد جواب ندادم

حتما شما دارین فکر میکنین چه دل سنگی دارم اما اشتباه باورکنین دست خودم نیست

نمیدونم شاید هم بخاطر این چند وقت که مشکل داشتم  ممکنه اگه زمان بگذره خوب بشم

(آقای همسر عزیزم من رو ببخش خودت خوب میدونی که تو دلم چه خبره و هیچ قصدی ندارم

میدونم انقدر مهربون و بزرگواری که می بخشیم و به دل نمیگیری فقط از تو میخوام تنهام نزاری

مثل همیشه که کنارم بودی. تا با کمکت بتونم برگردم به زندگی شاد و قشنگ قبلیمون)

خدایا کمکم کن تا باز سرزندگی و آرامشم رو پیدا کنم .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:25  توسط ღ خانومیღ  | 

 

JavaScript Codes