|
|
|
|
|
بعد از چند روز جنگ با جناب ویروس سرماخوردگی خدارو شکر بهتر شدم امروز نمیدونم چم شده بود موقع اذان دلم گرفت و کلی اشک ریختم دلم تنگ شده برا دوران بچه گیم برا همون دختر کوچولوی پاک و معصوم خدا چرا بزرگ شدم میخوام برگردم به دوران بچه گیم به دوران سادگیم به دوران آزادیم وای خوشبحال بچه ها چقدر پاک و معصومن شاید تا زمانی که کوچیک بودم تمام دردو غمم یک عروسک بود که میخواستمش یک لباس بود که پاره شد یک شکلات بود که ازدستم افتاد یک اخم مامان بود یک قهر تو خاله بازیام وبرای همینها کلی اشک میریختم و بعد با یک بوس یا یک شکلات همه چی یادم میرفت دلم میخواست بزرگ بشم خانوم بشم فکر میکردم اینطوری همه غمهام تموم میشه اما ای کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم همون خانوم کوچولو بودم که تمام درداش با یک شکلات به فراموشی سپرده میشد و بعد هم صدای خنده هاش کل فضا رو پر میکرد کوچولویی که فکر میکرد چقدر دنیا قشنگه چقدر بزرگه چقدر آدماش خوبن و مهربونن کوچولویی که موهاشو خرگوشی می بست و یک چادر سفید سرش میکرد و مثلا محکم میگرفتش که موهاش معلوم نشه و میرفت کلاس قران و شعر اما الان که بزرگ شدم میفهمم دنیا چقدر کوچیک و کثیفه و کمتر میشه توش مهر و محبت رو حس کرد وقتی کوچیک بودم میگفتم میخوام بزرگ بشم اما الان میگم کاش همونطور بچه میموندم امشب از خدا خواستم زودتر امام زمان ظهور کنه دلم خیلی میخواد برم جمکران دلم براش پر میزنه به قول مرحوم آغاسی: خبر آمد خبری در راه است سر خوش آن دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید ای خدا کمکمون کن هم منو و هم همسر عزیزم رو تا همیشه در راه تو قدم برداریم و هیچ وقت تنهامون نزار بدون تو هیچ و نابودم خدا جون آقای همسرم رو به تو سپردم قسمت میدم همیشه نگهدارو مواظبش باش |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:19 توسط ღ خانومیღ
|
|
||